X
تبلیغات
قصه، زندگی است...

سلام به همگی و هر چند که دیره سال نو همه مبارک. ایشالله زندگیتون پر از قصه باشه ولی پر غصه نباشه. آمین

خدا رو شکر این خواب خرسی زمستونی خاله قصه گو تموم شد و حالا قبراق و سرحال اومده دوباره تا از تجربه های بی بدیلش در برنامه قصه خوانی روزهای چهار شنبه حرف بزنه. می دونم از اینکه چند وقتی از دست افاضاتم راحت بودید چقدر خوشحال بودید و همه اونایی که به تواناییهای بی پایان من حسادت می کردند بشکن می زدند ولی به هر حال اینم قسمت شماهاست دیگه. باید بسوزید و بسازید. خاله اومده که حالا حالاها بمونه.

و حالا ماجرای های من و بچه ها: پرده اول:

بعد از مدتها رفتم کانون. نمی دونم چند وقت این افتخار نصیب بچه های این شهر و دیار نشد که من به کانون نزول اجلال کنم و برگ زرین دیگه ای بر تاریخ این شهر همچین به زور اضافه کنم ولی خوب به هر حال این برکت شامل حال همه شد و بالاخره بعد از گرفتن یک مدرک دیگه اونهم از نوع جانانه اش( الانه که همه بگن عق) و اضافه کردنش بر کوله بار مدارک قبلی که آخرش هم نفهمیدم کی و کجا به درد خواهد خورد رفتم کلاس قصه( الان اگر اونی که اسمش رو نمی گم این متن رو بخونه می گه انقدر جمله طولانی بود که به اخرش که رسیدم اولش یادم رفت خاله. لطفا به من رحم کنید.).

القصه اینکه مشتریامون به دلیل بی نظمی خاله کم شده بود بماند. اینکه خاله مرضیه کل کلاس عزیز من رو با خلاقیتاش یکجور دیگه کرده بود و دستش درد نکنه همه بچه هاش رو از من طلبکار فرموده بود که ما این هفته قرار بود کاردستی درست کنیم نقاشی نمی کشیم بماند. مهم این بود که من اونجا بودم . ریا نشه وروجکهام کلی از دیدنم ذوق کردند. کلی لاو ترکوندند. کلی....

قصه رو گفتم تموم شد.

چیه خوب. انتظار چی داشتین. خوب برا همین رفته بودم دیگه. مگه قرار بود کار دیگه ای بکنم.

رفتم عین بچه ادم قصه رو گفتم و بعد هم نقاشی کشیدیدم و خوراکی خوردیم و اومدیم خونه. خوب حالا ماجرا نداشته دیگه تقصیر من نیست که. حالا می گم دفعه بعد بچه ها یک گیری بدن شما خوشحال بشین.

حالا حتما میگید پس چرا نوشتم پرده اول . خوب شماها مگه تله فیلم ندیدید یک قسمتیه دیگه. حالا من یک تله فیلم رو همیشه سریال 50 قسمتیش می کنم شماها که فرهیخته اید نباید جوگیر بشین.

اصلا دوست داشتم اینجوری شروع کنم اینجوری تموم کنم.


موضوعات مرتبط: ماجراهای ما
برچسب‌ها: خوب الان به نظرتون من اینجا چه کلبدواژهای بذارم , چیزی نگفتم که

تاريخ : یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 | 7:45 | نویسنده : قصه گو |
من کلا آدم دروغگویی نیستم. یعنی به قول مسئول کانون ماشالله انقدر رک هستم که نیازی ندارم چیزی رو پنهان کنم و یا دروغ بگم. ولی به دلیل کهولت سن(یک ماشالله بگی زبونت درد نمی گیره)  فراموشکار هستم اونهم در حد لالیگا. بخاطر همین هم گاهی جون مامانم رو قسم می خورم می گم قضیه این بود. فلان نامه اونجا بود ولی خیلی راحت بعدش در حد همون لالیگا ضایع می شم و همون نامه روی میزم زیر دستم پیدا می شه که من به عنوان چک نویس ازش بهره ها بردم. حالا خوبه نامه چیز  مهمی نیست. در حد نامه رئیس برای واگذاری مواد غیر مصرفی 50 میلیون تومنی یک طرح تحقیقاتی به مرکز. خیلی هم بود و نبودش فرقی نمی کنه. البته این نظر منه و گرنه از نظر رئیس تنها نامه نون و ابدار معاونت همون محسوب می شه. القصه من دروغگو نیستم ولی به دلیل فراموشکاری و فاصله باریک عین موی گربه میون دروغگویی و فراموشکاری گاهی به دروغگویی متهم می شم. همه این اراجیف رو گفتم و وقتتون رو گرفتم و سرتون رو درد اوردم که بهتون بگم دیروز من این مرز باریک( همون موی گربه دیگه ) رو رد کردم و چنان یک بچه 6 ساله از نوع ذکور ضایعم کرد که  تا آخر شب می خوردم به در و دیوار. حال شرح ماوقع:

بچه ها وقتی نقاشی می کشن اول از همه مشتاقن نظر کارشناسانه و تخصصی و البته فیلسوفانه من رو ببینند. حق هم دارند البته. خدای نکرده زبونم لال ریا نشه، منم این موهبت رو هرگز ازشون دریغ نمی کنم. سایه مهرم رو گسترده می کنم رو سر یکی به یکیشون تا مستفیض بشن. برای همه یک جمله می گم که چقدر خوشگله خاله. واقعا قشنگه. گاهی انقدر دارم از دست این حرف زدن همیشگی و تموم نشدنی خاله مرجان و خاله زهرا حرص می خورم که یادم می ره اصلا نقاشی رو نگاه کنم. دیروز هم همین اتفاق افتاد. محمد که از عناصر ذکور خانواده مادری هستند و البته به دلیل اینکه نوه تنها خاله بنده هم می باشند و خاطرشون خیلی خیلی برای ما عزیزه مثل همیشه نقاشیش رو به من نشون داد و نظر تخصصی من رو خواستار شد. منم نگاه خریدارانه ای به نقاشی انداختم و گفتم خیلی خوشگله خاله . واقعا قشنگه. گذشت تا اینکه دیدم محمد که کلا بچه حساسیه ( عوام  بهش می گن لوس، تو رو خدا نذارین مامان من این طرفها بیاد که اگر بیاد بیچاره ام) سگرمه هاش رو کرده توی هم و تنها نشسته. برای این جلو عوارض بعدی رو بگیرم رفتم گفتم خاله نقاشیت خیلی خوشگل بود واقعا قشنگ بود بعد برای اینکه حرف جدیدی هم زده باشم گفتم خصوصا اون خورشیدی که کشیده بودی( دروغ چرا حاضرم قسم بخورم که نقاشیش یک خورشید داشت. اصلا مگه می شه نقاشی یک بچه خورشید نداشته باشه.) محمد یک نگاهی به این خاله بخت برگشته که نفهمیده یک چیزی پرونده بود گفت نقاشی من که اصلا خورشید نداشت.

ترجیح می دم قضاوت رو به شما بزرگواران واگذار کنم.....

ببخشید اگر درصد نمک طنزش کم بود و یا اگر نمکش کم نبود یدش کم بود اگر یدش خوب بود ناخالصی داشت این روزها خیلی دوگوله طنز مغزم کار نمی کنه. زندگیم خیلی جدی است. با نمک خودتون نوش جان بفرمائید.



برچسب‌ها: دروغ , فراموشکاری , ضایعیت در حد لالیگا

تاريخ : پنجشنبه دهم بهمن 1392 | 7:38 | نویسنده : قصه گو |
سلام به همگی. دیدم بازار نقاشی داغه و همه مشتاقند و فرت فرت واسمون نقاشی میاد گفتم اول خودتون رو با یک معیار محک بزنید اگر استانداردهای لازم رو کسب کردید نقاشی بفرستید.  بخاطر همین از دوست عزیزم  زهرا خانوم بتولی خواستم چند تا نقاشیهاش رو بده ما بذاریم اینجا. ایشون هم کلی به خاله افتخار دادند و چند تا نقاشی  برامون فرستادند. حالا هر کی جرات می کنه نقاشی بفرسته.

http://s5.picofile.com/file/8108081592/333.jpg


http://s5.picofile.com/file/8108081750/555.jpg

http://s5.picofile.com/file/8108081826/666.jpg


http://s5.picofile.com/file/8108081850/777.jpg










من عاشق این پسر کوچولو هستم



راستی زهرا خانوم بتولی دانشجوی کارشناسی ارشد کتابداری و اطلاع رسانی همون علم اطلاعات و دانش شناسی(چقدر به این اسم آلرژی دارم وووی) هستند. رتبه یک آزمون کارشناسی ارشد وزارت علوم بودند و همین زودیها هم دفاع می کنند. عشقشون هم یاد دادن نقاشی به بچه هاست و یک مدت هم این کار رو انجام می دادند. به نظرم که حروم شد توی کتابداری. البته ایشون مجری چند تا طرح تحقیقاتی، دارای چند تا مقاله پژوهشی  هستند و چند بار هم کتابدار نمونه دانشگاه شدند. الان هم مسئول کتابخانه دانشکده بهداشت دانشگاه علوم پزشکی هستند. بذارین هر دو تامون از دست این کابوس تز آزاد بشیم کلی برنامه داریم. با هم یک گروه می شیم و احتمالا آپولوی نویسندگی و نقاشی رو هوا می کنیم. خدا رو چه دیدید شاید جایزه هانس کریستین اندرسن سال اینده رو ما بردیم . البته نه برای خود قصه که برای تصویرگری اون.

تبصره : هیچ کس درخواست دوستی برای ایشون نفرسته چون من اصلا دوست ندارم در دوستی با ایشون با کسی شریک بشم. گفته باشم.


برچسب‌ها: نقاشی , زهرا بتولی , نمایشگاه , بزرگترها

تاريخ : پنجشنبه نوزدهم دی 1392 | 16:48 | نویسنده : قصه گو |

      سلام. به قولمون عمل کردیم و نقاشی بچه ها رو گذاشتم. البته چون مهمون حبیب خداست ما هم اول از همه نقاشی مهمون کوچولمون (البته مرد کوچک) رو که افتخار دادند و برامون فرستادند گذاشتیم.

یک عذرخواهی هم بکنم راستش این خاله های قصه، کلا خیلی دغدغه شون زیاده خیلی وقتها هم یادشون رفته اسم بچه ها رو بالای نقاشیها بنویسند. به همین خاطر خیلی از نقاشیها اسم ندارند. تعداد نقاشیها خیلی بیشتر بود مجبوریم بخاطر محدودیت سرعت و حجم در چند قسمت بذاریم.

راستی مهمونهای عزیز این روزها بخاطر نقاشیها رفت و امد بچه ها به وبلاگ زیاد می شه لطفا جو رو مثل همیشه خوب و عالی نگه دارید. با تشکر: خاله قصه گو

این نقاشی رو مهمون عزیزمون فربد خان حاجی زین العابدینی برای خاله فرستاده. این نقاشی رو برای درس علوم و موضوع گیاهان ریشه ای کشیده. هویج به اون خوشگلی رو می بینید به عنوان یک گیاه ریشه ای نقاشی شده است.

نقاش: محدثه

     

نقاش: فاطمه

نقاش: هانیه

نقاش حدیثه

نقاش: شادی

این هم بخش از بچه های قصه ما

فقط من رو به تبعیض جنسیتی متهم نکنید. این بچه های قصه ما هر کاریشون می کنیم دختر و پسر کنار هم نمی نشینند حتی برای عکس گرفتن. بخش عکس پسرها هم هر کاری کردیم آپلود نشد. ایشالله دفعه بعد.


برچسب‌ها: نقاشی , نمایشگاه , فربد حاجی زین العابدینی , بچه های کانون

تاريخ : دوشنبه دوم دی 1392 | 18:42 | نویسنده : قصه گو |

در حال آماده شدن برای گذاشتن نقاشیهای بچه ها هستیم. پس لطفا منتظر ما باشید.


برچسب‌ها: نقاشی

تاريخ : جمعه بیست و نهم آذر 1392 | 14:39 | نویسنده : قصه گو |

امروز بعد از یک ماه پای ما به کلاس قصه باز شد. یعنی بازش کردند. رفتیم و البته مثل رئیس ها دیر رسیدیم. کلاس کار هم به همینه. این روزها البته کار کلاس ما کساد شده. روزهای زمستونی کوتاه و هوا زود تاریک می شه و البته بچه ها هم یک هفته در میون مدرسه شیفت بعد از ظهرند. البته خوب هنوز هم بچه های ثابت ما میان و ما قصد داریم با قدرت این جمع رو حفظ کنیم. ما که به کمیت کار نداریم مهم کیفیته که کار خاله قصه گو اون رو داره. ای بابا انقدر قیافه هاتون رو کج و معوج نکنید. خلاصه تصمیم گرفتیم بچه ها رو کمی هدایت کنیم و البته برای دل مسئول کانون هم که شده باز یک قصه مذهبی بر تارک   وجود این کودکان سرپا تقصیر نقش کنیم شاید ان بچه های از راه به در شده توسط گیم و نت و خاک بر دهانم خاک بر دهانم وسایل لهو و لعب هدایت شوند. یکی از قصه هایی رو که مامان بزرگ عزیزم برام گفته بود رو تعریف کردم : قصه حضرت ایوب. اون هم با آب و تاب کامل. اولش که از ثروت و مکنت و مال و منال اقای پیامبر خطبه سر دادم محمد برگشت گفت که پس خیلی این پیامبره خوش به حالش بوده. کلی جلو خودم رو گرفتم که بلند نخندم. مرجان که سرش رو برگردوند که خنده اش رو کسی نبینه چقدر هم که کسی ندید. بعد رسیدم به اونجایی که پیامبر عزیز بیمار می شن. تا گفتم که یک بیماری سختی گرفت که همه مردم شهر ازش دوری می کردند باز محمد با هیچ پاافزاری پرید وسط نطق من و گفت یعنی آبله مرغون گرفته؟؟؟ با خودم گفتم خدا بگم چیکارت کنه بچه یک دقیقه لال شو. زبون به دهن بگیر ببخشید دارم قصه می گم شرح حال بیمار که نمی دم هی برام نسخه می پیچی. حالا اینجا رو خوب گوش کنید. در این قصه همه می دونند که شیطان رجیم نقش اساسی داره. منم که کلا حرص در بیار، هی داشتم نقش این شیطون بدذات رو پررنگ تر نشون می دادم که این بچه ها خدای نکرده یک بار اجازه ندن این موجود مکار بره زیر جلدشون حتی در 100 سالگی. رفتم بگم لعنت خدا بر شیطون گفتم لعنت شیطون بر .... دیگه این بچه ها مطمئنا سراغ شیطون نمی رن . شک نکنید/

ببخشید ولی فکر کنم از این به بعد دیگه واقعا مجبور بشین با فیلتر شکن بیاین اینجا. فیلتر شکن خوب کسی داره معرفی کنه دعاش می کنیم.

پی نوشت: قراره به زودی ما یک نمایشگاه از نقاشیهای بچه هامون بذاریم اینجا. هر کی دوست داره می تونه واسه ما نقاشی بفرسته. البته شرایط داره:

1- سن : از صفر تا 100 سال

2- موضوع» هر چه دل تنگ شما خواست

3- نوع : با هر وسیله ای که دوست دارین حتی خاک و خاشاک

4- کیفیت : از ضعیف تا قوی

5- حجم: نگران نباشید خودمون بلدیم جوری سانسورش کنیم تا حجمش بیاد پایین

یا حق


برچسب‌ها: صبر ایوب , شیطون , حاله قصه گوی کافر

تاريخ : چهارشنبه بیستم آذر 1392 | 21:40 | نویسنده : قصه گو |
ما که کلا 3 هفته اس بر کلاس قصه نزول اجلال نمی فرمائیم. به هر حال وقتی آدم، آدم مهمی می شه این کارها رو می تونه بسپاره به دوستان عزیز و بره دنبال ماموریت و جلسه و از این کارهای مهم الان همه تون دارین بالا میارین می دونم. ولی این مساله هرگز در اراده پولادین من هیچ سوراخ، حتی روزنه ای ایجاد نخواهد کرد. شما هم برای بهتر شدن حالت جسمیتون بهتره یک ضد تهوع بخورین. واسه حالتون خوبه. البته آب لیمو هم جواب می ده. اونهایی هم که حسادت کردن بهتره دیگه قصه نیان. چون دلایل حسادت کردن به من فرهیخته کم کم داره زیاد می شه. خود دانید. خلاصه بنده 3 هفته ناقابله افتخارم شامل بچه های شهر نگشته تا برم کلاس قصه و از  اونجایی که نرفتن یعنی ماجرایی نداشتن برای تعریف کردن من هم خوب اینجا سر نزدم که خدای نکرده به علت حرف نداشتن به آب بستن در وبلاگ وزین قصه!!!! مجبور نشم. حالا هم که اینجام قراره ماجراهای پیش آمده در کلاس قصه برای اون یکی خاله مهربون یعنی خاله مرضیه رو تعریف کنم. حالا ماجرا:
مرضیه جون از بچه ها طبق روال معمول میخواد که قصه تعریف کنه. یکی از بچه ها شروع می کنه به قصه تعریف کردن. می تونم تصور کنم که مرضیه جون چه ذوقی کرده . حالا قصه این بود:
یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. یک جوجه کوچولو که اسمش بغچک بود گیر یک گربه      می افته. گربه می خواد اون رو بخوره ولی جوجه بر می گرده می گه من کوچولو هستم. اجازه بده من برم بابا و مامانم رو می فرستم، گنده ترن تو اونها رو بخور. (واقعا اینهمه سال از جون و عمرت بذار بچه بزرگ کن آخرش بشه این. با دست خودش تو رو بفرسته به کام مرگ. آخر الزمان که می گن همینه) خلاصه گربه یک دو دو تا چهارتایی  میکنه می بینه بهتره،قبول می کنه و  می گه باشه. بعدش به بغچک کمک می کنه بره روی دیوار. جوجه روی دیوار که می ره می گه هـِ هـِ گول خوردی من جوجه ماشینی هستم. بابا مامان ندارم که.
کلا همه سر کاریم به خدا. همون بهتر که من نمی رم. وگرنه...


موضوعات مرتبط: ماجراهای ما
برچسب‌ها: جوجه , جوک , بابا , مامان

تاريخ : شنبه شانزدهم آذر 1392 | 8:26 | نویسنده : قصه گو |

اول از همه یک عذرخواهی بابت یک هفته تاخیر. بابا خوب آنفولانزا که خبر نمی کنه. یهو یک کوچولو سردت  می شه. بعدش بدنت یک کوچولوتر درد می گیره. بعد چشمات رو باز می کنی می بینی سه روز بیهوش بودی. خوب پیش میاد. تازه کار و زندگی هم که هست. من کم کم دارم دیگه توی شهر مهم می شم کلی زنگ و جلسه و این حرفها(بابا مهم) دارم به این فکر می کنم یک مدیر برنامه بگیرم. نمی رسم به کارام. حالا چرا می خندین اصلا شوخی نکردم. دیدین بالاخره مشهور شدم. دیدین آخرش مجبور می شن مجسمه من رو بسازن بذارن مدخل شهر . تا الان هم اگر این کار ور نکردند بخاطر این بوده که نمی دونند مساله رو با جناب قطب راوندی( مجسمه اش البته) چطوری مطرح کنند که یه وقت افسرده نشه. بهش بر که نمی خوره اگر حمل بر خودستایی نباشه که نیست خودش هم می دونه که من از اون مهمترم ولی خوب سالهاست بر تارک فرهنگ این شهر وایساده یه لنگه پا. به هر حال مهم شدم. مدرک هم دارم. در این دهه اول محرم هر شبی که رفتم مسجد کلی وروجک شیطون من رو با انگشت به ماماناشون و خاله هاشون و همسایه هاشون و امثالهم نشون دادن که این خاله قصه ماست. منم اصلا فکر نکنید بادی به غبغب انداختم اصلا،با خضوع و فروتنی محض می نشستم و کتاب زیارت عاشورا رو می گرفتم دستم و کاملا با اخلاص!!!! می خوندم. به هر حال بگذریم. هفته پیش که نه هفته پیش از اون تصمیم گرفتم یک قصه مذهبی واسه این بچه ها تعریف کنم. با خودم گفتم هم دل این مسئول کانون رو بدست میارم که کلی بد به من نگاه می کنه که چرا اینهمه منکرات به بر و بچ مردم یاد می دی هم اون دنیا بهم گیر نمی دن چرا بچه های مردم رو هدایت نکرده اومدی و مردی. القصه شروع کردم به تعریف کردن قصه مشکل گشا که الحق و الانصاف هم بچه ها سراپا گوش داشتند شلوغ می کردند. قصه که تموم شد (چیه منتظر بودید اتفاقی بیفته ؟؟؟؟ نه سوتی داده نشد) از بچه ها پرسیدم کی می دونه نذر چیه. (بالاخره یاد گرفتم کلمات رو چطوری معنی کنم. بهترین راه همینه توپ رو بندازی تو زمین خود بچه ها . مگه من اینجا واژه نامه آن لاینم هی کلمه معنی  کنم. ) خلاصه پرسیدم نذر یعنی چی. مهدی یکی از شلوغ ترین بچه های کلاس که کلا یک ثانیه هیچ جا بند نمی شه و من مطمئنم در بزرگی برا خودش یک بزن بهادری بشه گفت " یعنی اینکه گوشت شتر بدیم به همسایه ها" و من همونطور که با خودم فکر می کردم چرا مردم دنیا به هر موجودی به جای اینکه از جنبه زیبایی شناسی نگاه کنند فقط از جنبه خوراکی نگاه می کنند و فوری ساتورشون رو می گیرن دستشون صدای آبجی خانوم رو شنیدم که گفت بابا ارزونتر حساب کن مشتری شیم.


موضوعات مرتبط: ماجراهای ما
برچسب‌ها: شتر , نذر , شهرت , مجسمه

تاريخ : پنجشنبه سی ام آبان 1392 | 7:59 | نویسنده : قصه گو |

اصلا وقت ندارم بگم و برم :

گاهی واقعا من در کار این وروجکها می مونم. بعضی وقتها دربدر دنبال واژه می گردم خود این بچه ها مشکل رو حل می کنند خیلی با نمک. داشتم قصه تعریف می کردم وسط قصه نویسنده گفته بود که آقا گربه توی دام افتاده بود حس کردم بعضی از بچه ها متوجه معنی کلمه دام نشدند. گفتم ترجمه کنم واسه شون فردای قیامت شرمنده یک جماعتی نباشم. منم که کلا نخبه و همچین حاضر به یراق. گفتم دام یعنی تله. باز هم دیدم همه نیگام می کنند. گفتم خدایا آخه چی بگم. گفتم یه وسیله ای که صیادها می ذارن تا بتونن حیوونها رو به دام!!!!!!! بندازند. آخر نخبگی. خوب حالا دام یعنی چی. حتما یه وسیله ای که صیادها می ذارن تا بتونن حیوونها رو به تله!!!!!!! بندازند. بگذریم که باید کلمه صیاد رو هم حالا ترجمه می کردم. خدائیش جای این بچه ها بودم به نشانه اعتراض کفشم رو در می آوردم پرت می کردم طرف قصه گو تا بفهمه رفتارش چقدر زشته. بلد نیستی مجبوری معنی کنی. رد شو برو. حالا اونها ول کرده بودن من ول نمی کردم. رفتم بگم که یک وسیله ای که .... یهو یکی از بچه ها فکر کنم فهمید جفت پا موندم توی گل یا شاید به خنگی گوینده پی برد برگشت گفت تله یعنی چسب موش.

جونت بالا بیاد قصه گو. جات بودم حداقل کمی شرمنده می شدم. با پررویی گفتم مرسی عزیزم اینطوری هم می شه گفت.  

داغون این استعدادم به خدا.


موضوعات مرتبط: ماجراهای ما
برچسب‌ها: تله , چسب موش , استعداد

تاريخ : پنجشنبه شانزدهم آبان 1392 | 7:42 | نویسنده : قصه گو |

یک روز تعطیل از تلاش باز نماندم و رفتم برنامه قصه. با خودم گفتم باد و طوفان و بوران و کولاک و تعطیلی هم نمی تواند در اراده آهنین من خللی وارد کند و من با قدرت در برنامه قصه حاضر خواهم شد. همچنین اگر حمل بر خودستایی نباشه با کمال تواضع به خودم نهیب می زدم که آری برو که آیندگان در مورد تو به بزرگی یاد خواهند کرد و نام تو بر تارک فرهنگ این کشور نقش خواهد بست. از تو یک مجسمه خواهند ساخت که اگر بجای میدان آزادی تهران نصب نکنند حتما تندیس قطب راوندی را از میدان راوند برخواهند داشت و نماد تو را خواهند چسباند(به همین غلیظی). حتما کلی برنامه تلوزیونی و خبرگزاری و خبرپراکنی از عرب و عجم از شرق تا غرب دنیا وقت خواهند گرفت تا با تو مصاحبه کنند. بعد از مرگم (دور از جون بعد از 120 سال) هر سال کنگره بزرگداشت قصه گوی والا مقام علامه نادالدین راوندی را برگزار خواهند کرد و روز مرگ یا تولد من رو (فرقی نمی کنه هیچ کدومش مالی نیست) به عنوان روز  جهانی قصه نامگذاری خواهند کرد و جایزه راوندی را نیز هر سال به بهترین قصه گوهای دنیا تقدیم خواهند کرد. همان لحظه حتی با خودم عهد بستم تمام درآمد ناچیز کارمندی را هم تقدیم کنم به بنیاد نادالدین راوندی که به دلیل کمبود بودجه برای جوایز برترینها کسی خست به خرج ندهد. خلاصه در کمال فروتنی در مورد این کار عظیم فرهنگی یعنی کتابخور کردن بچه های مردم فکر می کردم که رسیدم به محل برنامه. یعنی با همشیره محترم رسیدیم به محلی که من اولین جرقه­ های چهره ماندگار شدن را زدم و بعدها حتما با نام من شناخته خواهد شد. بگذریم نمی خواهم ریا بشه. رسیدیم کانون و چراغها را روشن کردیم و روی میزها را خلوت کردیم و منتظر نشستیم تا بچه ها تشریف بیاورند. با خود اندیشه کردم آنقدر برنامه جذاب هست و آنقدر قصه گو عالی که بچه ها را روز تعطیل هم بکشد کانون. خلاصه نشستیم ساعت شد 5 ، 5:30، 5:45  هیچ کس نیامد . بصورت خود جوش همه تعطیل کرده بوند. بجز یک نفر آنهم آقا امین با وفا. چیه فکر می کنید من ناامید شدم. خودم را باختم؟ نه به خودم گفتم این یک آزمایش فرهنگی است و من از آن سربلند بیرون خواهم آمد و برای اینکه وسعت نگاهم را ثابت کنم و البته آقا امین را هم تشویق کنم که حتی در روز تعطیل آمده از بزرگوار خواستم که یک قصه تعریف کنند. ایشان هم افتخار دادند و قصه را تعریف کردند. آنهم چه قصه ای. قصه مبارزه رستم دستان با دیوان پلید شاهنامه. آنهم چه کسی، آقا امین که یک روز همشیره به ایشان گفت "یک کتاب ببر خونه بخون گفت یکی قبلا بردم مامانم برام خونده. مامانم گفته دیگه کافیه." خلاصه با شور و هیجان مبارزه جانانه را تعریف کرد و من هم که فخر می کردم. به خودم می گفتم ارزش داشت این روز تعطیل آمدم. دست مریزاد خاله که آینده این بچه را تغییر دادی . آیندگان چه قضاوتی خواهند کرد در مورد تو. دیدی بالاخره پیروز شدی. مقابل رسانه های جمعی و غیر جمعی و فردی و خصوصی و تکنولوژی مسموم را گرفتی واین اسباب فسق و فجور نتوانستند این فرزند این آب و خاک را خراب کنند. مجسمه را می دیدم و آرم کنگره ، کف و دست و بالاتر از همه اینکه همه خواهند گفت این علامه دهر، کتابدار بوده. هم صنفان من چقدر به من افتخار خواهند کرد که بالاخره یکی توانست نگاه جامعه را به این رشته تغییر دهد و خلاصه در همین فکرها بودم که قصه تمام شد . همان موقع نقد نقد یک پازل را هم به عنوان هدیه به آقا امین تقدیم کردیم. با ایشان مصاحبه کردیم و فیلم گرفتیم و عکس و از این حرفها. چقدر به به و چه چه. منم که آنقدر به خودم مفتخر بودم که جهت پرهیز از دوباره کاری نمیگم. در همین موقع همشیره بنده سوال عالمانه ای فرمودند از آقا امین که بگو ببینم عزیزم این قصه رو کی برات تعریف کرده. که امین همانطور که با پازل سرگرم بود گفت قصه نبود که این یه بازی کامپیوتریه که من روزی ده بار بازی می کنم و همه اش می برم.

 می دونید چه حسی داشتم. می خواستم پازل رو ازش بگیرم یکی هم بزنم پس کله اش بعدش هم از کانون با حقارت بیرونش کنم بچه پرروی بی فرهنگ تکنولوژی زده رو.


موضوعات مرتبط: ماجراهای ما
برچسب‌ها: افتخار , مجسمه , روز تعطیل

تاريخ : چهارشنبه هشتم آبان 1392 | 21:25 | نویسنده : قصه گو |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.